کد مطلب : 59730 / تاریخ ثبت : 1397/01/18 11:11

جشن بی‌معنایی

ما دقیقا به عمل رهایی‌بخش نیازمندیم و برای رسیدن به این شکل از عمل در درجه‌ی اول نیازمند فضای عمومی‌ای هستیم که به ما امکان درک شکاف و پذیرش شکاف، فقدان، خلاء و ناممکن را بدهد، پس از آن است که ما امکانِ دریافت، داوری، مدارا و عمل را چون امکان‌هایی حقیقی درخواهیم یافت.

چندی پیش استادم آقای دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی مطلبی را تحت‌عنوان «ملزومات "احیای علوم سیاسی"» در باب کتاب آقای دکتر بشیریه، منتشر کردند. بعد از خواندن مطلب، تصویری مدام در ذهنم چرخیدن می‌گرفت، چرخیدنی سمج که رهایم نمی‌کرد و از آنجا که ناخودآگاهِ آدمی معمولاً نشان بی‌جهت نمی‌دهد، پس از چندی مقاومت در باب آن تصویر، تسلیم شدم و تلاش کردم داستان آن را برای خودم و دیگران بخوانم:

ماه می سال 2012 بود که سارکوزی در میان شور و شوق هواداران فرانسوا اولاند، رقابت را واگذار کرد. هم‌دانشگاهی‌های فرانسوی‌ام که اغلب جوانان روشنفکری بودند -با گرایشات چپ از نوع اروپایی‌اش- من را به جشن پیروزی اولاند در شب انتخابات دعوت کردند تا همراه با شنیدن سخنرانی رئیس‌جمهور جدید به رسم خودشان به ریش نداشته‌ی سارکو بخندیم. این شادمانی قرار بود تا ساعت‌هایی بعد از نیمه‌شب ادامه پیدا کند که حدود ساعت8 اجازه خواستم و جمع دوستان شاد و آزادم را به مقصد خلوت خانه‌ام ترک کردم. حال دختر بچه‌ی حسودی را داشتم که جمع دوستانی را با اسباب‌بازی‌های نو و زیبا که خود از داشتن آنها محروم است، ترک می‌کند و در حالی‌که تلاش می‌کند خشم فروخورده‌اش را فروتر برد، خود را با این توجیهات که در عوض لابد از آنها باهوش‌تر است و یا موفق‌تر خواهد بود، آرام می‌کند. از بخت بد، آن‌شب در مسیر طولانی خانه‌ی من تراموا به‌خاطر شادی عمومی کار نمی‌کرد و مجبور شدم مسیری حدودا یک‌ساعته را در دل شهر طی کنم. گریزی نبود.

میان بافت اصلی شهر بوردو در میادین و ساختمان‌هایی اغلب میراث قرن هجدهم و نوزدهم، جوانانی شاد مشغول سرخوشی بودند. صحنه، صحنه‌ی یک شادی معمولی بود. شاید مثل خوشی جمعی پس از برد یک تیم فوتبال. جوانان و میانسال‌هایی بعضا آوازخوان و رقصان، در رفت و آمد و زنده. دیگر طاقتم طاق شد و بغض فروخورده‌ام مثل سیل بر پهنای صورتم جاری شد. خوب است که مردم آن سرزمین عادت خیره‌شدن به صورت دیگری را ندارند چون آن ناهماهنگی را چندان نمی‌شد توجیه کرد. احتمالا کسی اشک‌هایم را هم به جای اشک شوق نمی‌گرفت زیرا که شادی آنسان در آن شب عمیق نبود که با شوق پیوند بخورد و شوق نه‌چندان ژرف که با اشک...

من از دوره‌ی لیسانس دانشجوی آقای دکتر کاشی بودم، هرچند که در مقطع دکتری از بهره‌بردن مستقیم از کلاس درس ایشان محروم ماندم اما همواره پیگیر رویکردهایشان پیرامون مسائل گوناگون سیاسی، اجتماعی و فضای دانشگاهی رشته‌ی علوم سیاسی در ایران بوده‌ام. کلاس‌های درس دکتر کاشی از همان ابتدا من را به‌وجد می‌آورد. تعدادی از ما که به‌طور استثناء شاید، با علاقه‌ی قبلی وارد رشته‌ی علوم سیاسی شده بودیم، تحت‌تأثیر کلاس‌های ایشان به فضای فکری‌مان پر و بالی جدید می‌دادیم.

در بحث‌ها عمیق و عمیق‌تر می‌شدیم. هنر ایشان در همراه کردن ما با هر جریان فکری که درس می‌دادند به‌حدی بود که بحث‌های پر دامنه‌ی بعد از آن به بیرون از دیوارهای کلاس هم می‌رسید. کسی بیشتر سنگ هابرماس را به سینه می‌زد و دنبال چند عدد افق مشترک می‌گشت و یک فضای ارتباطی که این‌بار را ناکام نماند و دیگری غرق در بحر نیچه تند و تند مشق‌های  فوکو را خط می‌زد و در شالوده‌شکنی روی‌ها سفید می‌کرد... اما همه، همه‌ی اینها بودیم و نبودیم. در اینکه خود ایشان با کدام‌یک بیشتر همدل بودند، هم بین ما دانشجویان گاه تردیدهایی وجود داشت. اما بزرگترین میراث آن سالها برای من و تعدادی دیگر که هیچ‌کدام گرایش فکری مشابه نداشتیم، یک چیز مشترک شد: "تمرین مدارا". از آن سال‌ها تا به امروز بسیار دیدم کسانی محض رسیدن به همین تعبیر، دکتر کاشی را به‌نوعی محافظه‌کاری محکوم کرده‌اند اما به تصور من همچنان در سرزمینی که نویسنده‌ی "تمرین مدارا"یش، خفه شده بود، ترویج چنین تمرینی نه‌تنها محافظه‌کارانه نبود، بلکه عمیقاً از رادیکال‌ترین امکان ممکن می‌گفت: نوعی سیالیت.

سال گذشته بود که شنیدم ایشان از اتخاذ مشی‌ای در بخشی از حیات فکری و آموزشی‌شان اظهار شرمندگی کرده‌اند؛ آنجا که با تدریس و گسترش آنچه جریان فکری موسوم به پست مدرنیسم قلمداد می‌شود، گویی راهی گشوده‌اند به سوی دنیایی که افراد را خالی از امکان نظرورزی‌ای عملگرایانه می‌کرده و اینکه پست‌مدرنیسم و لیبرالیسم بسته‌بندی متفاوتی از یک کالا بودند که نتیجه‌اش همان شده که ذکر شد. وقتی مطلب ایشان را پیرامون اثر جدید دکتر بشیریه خواندم، باز ناخودآگاه به یاد این اظهار شرمندگی افتادم. ازقضا آن دوره‌ای که ایشان از آن یاد می‌کنند، همان دوره‌ی پربار دانشجویی من در محضر ایشان است. پس بگذارید همین‌جا سهم خودم را از این شرمندگی به تمامی به جان بخرم و یکجا به آتش بکشم.

برای من با خبر شدن از تلاش‌های پست مدرنیست‌ها در عرصه‌ی سیاست و بازاندیشی در حوزه‌ی سوژه‌گی و عمل سیاسی یک امکان بزرگ بود در تجدیدنظر کردن در مورد تمام داوری‌های پیشینی‌ام برخاسته از گرایشات ایدئولوژیک خاص که همه‌ی راه‌ها را به رم اختصاصی خودش، ختم می‌کرد و این یعنی گشوده شدن اولین امکان ِ عملِ واقعی. سیالیتی که ما را به نوعی صیرورت می‌رساند. همان شجاعت "ساختن بر بسترهای فاقد بنیاد". این شجاعت بدون درک این سیالیت ممکن نمی‌شد. دریافت من از پست مدرنیسم، برای من امکان داوری را حذف نکرد، بلکه آن را امکانی سیال تعریف کرد.

وقتی مقاله‌ی دکتر کاشی تحت‌عنوان «ملزومات "احیای علوم سیاسی"» را می‌خوانم، نوعی پیوستگی با آنچه ابراز شرمندگی از ترویج پست مدرنیسم در عرصه‌ی آموزش علوم سیاسی ایران اعلام می‌شود، می‌بینم. در هر دو ابراز نظر، تمنای تکیه بر معنا برای برون‌رفت از بحران بی‌عملی در فضای سیاست‌ورزی ایران وجود دارد. دغدغه‌ی رسیدن به ایده‌ی حقیقت برای ایجاد امکان داوری و امکان عمل.  

دریدا معتقد است: "اساس متافیزیك با این فرض بنیادین نشانه‌شناسی همراه است كه هر دال، مدلول خود را همراه دارد یا موجب پیدایش آن می‌شود. متافیزیك، استوار بر این فرض است كه معنا، به هر رو و همواره حاضر است و نشناخته ماندنش ناشی از ناتوانی ما در یافتن راه درست یا نادرستی ابزاری است كه برگزیده‌ایم." و این همه‌ی دغدغه‌ی رسیدن به ایده‌ی حقیقت برای دکتر کاشی، آنجا برای من پرسش‌برانگیز می‌شود که تصور می‌کنم ما سال‌ها با هجوم معنا در فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زندگی‌مان رو‌به‌رو بوده‌ایم. برای انقلاب، برای جنگ، برای ساخت و ساز، برای گفتگو همه‌جور معنابافی کرده‌ایم بدون‌اینکه به استثنای مورد انقلاب، عملا چندان به فضای تولید معنا اندیشیده باشیم. فضایی که همان حفره‌ای‌ست که میان دال و مدلول وجود دارد.

آنچه ما را به امکان سیال داوری و ممکن شدن عمل سیاسی می‌رساند، در زمان حاضر و در گام نخست، نه توافق بر سر ایده‌ی حقیقت که رسیدن به یک فضای عمومی آزاد است که در آن فاصله، خلاء و حفره به منزله‌ی امکان واقعیِ دیدن، داوری، مدارا، توافق و عمل محقق می‌شود. در این شرایط تنها امر مقدس و تنها امر مولد همان حفره است. امکان رسیدن به عمل بی‌آنکه گذشته، حال و حتی آینده را متصلب کنیم.

در بازگشتم به وطن و تجربه‌ی نزدیک دوباره‌ام از فضای دانشگاهی چیزی که دیدم نه فقدان معنا بود و نه حتی جستجوگری در پی رسیدن به معنایی مورد توافق؛ بلکه هراس‌آورتر از آن،  نوعی اطمینان کاذب بر گذر از مرحله‌ی دیدن، دریافتن و داوری حاصل گشته بود که می‌شد بر پایه‌هایش حتی آینده پژوهید.

 شاید مصادیقی چون اقبال به آینده‌پژوهی و گسترش آن در فضای دانشگاهی ایران انعکاس‌دهنده‌ی همان دغدغه‌ی مطرح‌شده‌ی آقای دکتر کاشی در نقدشان به آقای دکتر بشیریه باشد؛ یعنی همان فرض استفاده از امکان‌های پوزیتیویستی صرف برای برساختن آن سازه‌های قوام‌بخش و محرک، در راستای عمل سیاسی. همان تلاش در ساماندهی فکت‌ها و ارائه‌ی آنها به‌عنوان مدلی که تصویرگر (بخوانید متصلب‌کننده‌ی) آینده باشد. وقتی در بستری ایدئولوژیک تلاش بر سامان مدلی براساس مشاهدات تجربی می‌کنیم، لاجرم همه‌ی تلاشمان را به‌کار می‌بریم تا ریشه‌ی دریافت‌های حاصل از مشاهده‌مان را و همچنین انجام آنها را به ساختاری از پیش معنادار شده، ارجاع دهیم.

فکر می‌کنم راز گریه‌های بی‌دلیل آن شب تلخ ماه می سال 2012، تجربه‌ی حس بیگانگی در نوع مطلقش بود. تجربه‌ی زیسته‌ی من از انتخابات به من گفته بود که در چالشی بحث‌برانگیز فارغ از آنکه ساختارهای سیاسی چه امکانی را فراهم می‌آورند، جنگ در انتخابات باید نوعی جنگ معنا باشد. آنقدر که تجربه‌ی محقق‌شدن خواسته‌ی تو، اشک شوق بر چشمانت بنشاند.

تجربه‌ی فرانسویان اما، این وارثان اولیه‌ی سیاست‌ورزی مدرن چیزی بیش از جابه‌جایی آدم‌ها بر صندلی‌هایی که بیش از قرن‌ها بر آن‌ها تاریخ گزینش‌گری رفته بود، نبود. در آن شب شادی گروهی در شهر از میان ساختمان‌های کهنی که همواره بر نگه‌داریشان در فرانسه، اصراری وسواس‌گونه وجود دارد، گذشتم. در میان انبوه شادی سرخوشانه و تهی از معنایی که گویی بنای یک ناسازگاری هویتی را با من گذاشته بود. گویی که اینان مجرمانی بودند که جرمشان شادی بی‌دلیل بود چرا که در کنج ذهن من، پیروزی در انتخابات نمی‌توانست یک اتفاق ساده باشد، باید که حتما رخدادی در کار می‌بود تا بتوان به سلامتی‌اش نوشید. درک من ِ معنازده (در هر دو سوی تعبیری که می‌تواند از این واژه به‌وجود بیاید) از پیروزی و شادی، ناخودآگاه درکی ایدئولوژیک بود که در غفلتی تاریخی از فهم تجربه‌ی زیسته‌ی این جمعیت شاد، به خصومت بدل شده بود.

در ایران هم اما کم حس غریبگی به سراغم نمی‌آید. فریاد ناصری، شاعر، نویسنده و تحلیل‌گر در یکی از یادداشت‌هایش می‌نویسد: «تاریخ بصری شهرهای ما به شدت ناپایدار و دچار فراموشی است. کافی‌ست تصاویر را بررسی کنید! دهه نمی‌گذرد که دیگر آن محله‌ای که می‌شناختید نیست. آن خانه‌ها و کوچه‌ها نیستند. آنکه ویران می‌کند فکر می‌کند این خانه‌ی قدیمی و دیوارهایش مال اوست و هیچ‌کس در این خاطره‌ی بصری سهمی ندارد. ما نتوانستیم از دل ساخت و سازهای خود به سمت ساخت و سازهایی برویم که با جهان امروز هم‌خوان باشد. پس از بیخ برکندیم و نو افکندیم. در نو هم، چنان‌که باید و شاید جا نمی‌افتیم پس مدام دستکاری. دستکاری تا بلکه به فرم دلخواه و راحت برسیم. نمی‌رسیم. فرم‌های از ریخت افتاده‌ی بدشکل می‌سازیم. درست است که ملزومات زیستن کهن دیگر وجود نداشته و ندارد و ملزومات دیگری پیش آمده است اما چون این ملزومات به‌طور طبیعی پیش نیامده‌اند و بیشینه‌شان وارداتی است، برای ملزوماتشان هم فکری نشده است، پس ما درست در آن، جا نمی‌افتیم.»

به تصور من، همه‌ی این از ریخت‌افتادگی‌ها  اما بیش از آنکه ناشی از، از دست رفتن ایده‌ی حقیقت باشد، ناشی از فقدان فضای لازم برای امکان تولید ایده و عمل است. ما به هر نوع عملی نیازمند نیستیم، ما دقیقا به عمل رهایی‌بخش نیازمندیم و برای رسیدن به این شکل از عمل در درجه‌ی اول نیازمند فضای عمومی‌ای هستیم که به ما امکان درک شکاف و پذیرش شکاف، فقدان، خلاء و ناممکن را بدهد، پس از آن است که ما امکانِ دریافت، داوری، مدارا و عمل را چون امکان‌هایی حقیقی درخواهیم یافت.

پ.ن:
تیتر، نام اثری از "میلان کوندرا"

رز فضلی، دانش آموخته‌ی مقطع دکترای علوم سیاسی
.چاپ مطلب
رز فضلی جشن بی‌معنایی دکتر کاشی تمرین مدارا
تعداد دفعات مشاهده شده : 718
نظر شما
عکس کد
Show another codeکد جدید